تبلیغات
دعا. حدیث .مطلب دینی
179
حضرت ابوالفضل علیه السلام فرمود او را ببخشید، دست ازمن برداشتند
توسط یك بنده خدا نوشته شده در رابطه با که در شنبه 25 اردیبهشت 1389 ارسال شده

عالم متقى ، جناب حجة الاسلام و المسلمین حاج شیخ عباس طهرانى (رحمه الله ) كه در كتابخانه مدرسه حجتیه قم افاضه مى فرمود، در كتاب دین و وجدان چند حكایت در رابطه با افراد جن زده و راه خلاصى آنها آورده است كه یكى از آن حكایات مربوط به كرامت حضرت قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس علیه السلام است . ایشان مى فرماید:
یكى از زنانى كه سال هاست او را مى شناسم و به صدق گفتارش یقین دارم گفت : مقدارى سیب زمینى داخل ظرفى گذاشته و پختم ، به آشپزخانه رفتم تا آن را بیاورم ، آب بسیار داغى داشت ، بدون این كه نام خدا را ببرم به كف آشپزخانه ریختم و سیب زمینى ها را آوردم و با مادرم خوردیم و خوابیدیم و نیمه هاى شب ناگهان سنگین شدم ، به طورى كه حالت غشى و بى هوشى به من دست داد. مادرم از صداى ناله من بیدار شد و به بالینم آمد. او كه حالت رقت انگیزم را مى دید. مرا مالش مى داد ولى افرادى كه مادرم آنها را نمى دید، مرا مى زدند. من با التماس و زارى به آنها مى گفتم : تقصیر من چیست ؟ سرانجام آنها را به حضرت عباس علیه السلام قسم دادم كه دست از سر من بردارید. اما آنها در پاسخ مى گفتند: چرا آب داغ راریختى و كودك ما را سوزاندى ؟ در این میان شخص بلند قامتى ظاهر شد و به آنهاگفت : بس ‍ است او را ببخشید و دست از سرش بردارید،

كودك شما فقط مویش ‍ سوخته ، تنش كه سالم است ! آنها در اثر شفاعت این شخص كه به نظرم حضرت عباس علیه السلام مى آمد، دست از من برداشتند و رفتند، و من به هوش آمدم و به حالت طبیعى برگشتم ، تا این كه چند شب دیگر كه مى خواستم به همان آشپزخانه بروم همین كه به آن جا نزدیك شوم ، صدایى شنید كه مى گفت : (هنوز چشمت نترسیده ؟). (139)
ادب اباالفضل علیه السلام
ایمان و وفا سایه بالاى تو بود
ایثار على نقش به سیماى تو بود
گر لب نزدى به آب دریا عباس
دریاى ادب میان لب هاى تو بود (140)
8. این مخصوص حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام است
جناب مستطاب آیه الله آقاى حاج سید عبدالصاحب مرتضوى لنگرودى كه از عالمان بزرگوار و از مدافعین مكتب سرخ تشیع است براى مولف كتاب چهار كرامت نقل كردند كه ذیلا مى خوانید:
1. حجت الاسلام و المسلمین آقاى حاج سید فاضل موسوى خلخالى (رحمه الله ) گفته است : بنده در رشت ، منزل پدرم ، منبر مى رفتم و در مسجد مرحوم پدرم و مسجد دیگرى نیز براى منبر دعوت كردند. من وقت مقرر كه مى رفتم و مى گفتند كه دیر مى آیى و من نمى خواستم كه اسب سوارى را بتازانم و زودتر بروم .
شب تاسوعا رسید. گفتم امشب دیگر باید اسب را بتازانم كه زودتر برسم . در بین راه كى جلو اسب ما را گرفت و گفتند: بیا براى ما روضه بخوان . گفتم : نمى توانم ، عذر آوردم كه دیر مى شود. گفتند: بیا تو روضه ما را بخوان ، ما تو را مى رسانیم این راه هم بیست دقیقه طول مى كشید. مرا به پشت كوهى بردند. در آن جا صحرایى بزرگ و مملو از جمعیت بود. من منبر رفتم و گفتم : صدا نمى رسد. گفتند: تو بخوان ما صداى تو را مى رسانیم . وقتى به مصیبت رسیدم دیدم منبر مرا گرفتند به همه جا مى چرخانند. چه گریه اى با صدا به اندازه یك ربع هم طول كشید، وقت آمدن ، كیسه اى به من دادند و گفتند: این مخصوص آقا حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام است .
گفتند: اگر بردارى پشیمان مى شوى و اگر برندارى هم پشیمان مى شوى . دیدم به نظرم اینها پوست پیاز است ، دیگر نخواستم آبروى اینها را بریزم یك نفر عقب و یك نفر هم جلو اسب قرار گرفته ، مرا به مسجد رساندند و سپس گفتند: ما اول به تو نگفتیم ، ما جن هستیم ، والا شما وحشت مى كردید. گفتند: ما فراموش كردیم به شما بگوییم این جا جن ها هستند و گفتند آن ورق هاى طلاست .
آرى پشت این كوه جنها هستند.
شب عاشورا كسى با من آمد و سپس دیدم آن پوست پیازها هم همه اش طلا بود.


  نویسنده : یك بنده خدا        نظرات    ادامه مطلب را دنبال کنید
بهجت حضور قلب آیت الله بهجت حضرت ابوالفضل (ع) زیارت عاشورا ویژگی های بهشت خود ارضایی نماز شب روزه بحارالانوار امام زمان حاجت سوره قصص بهشت قرآن آیت الله بحجت قیامت دعا درمان خود ارضایی قبر وعده خداوند امام رضا (ع) binameh.com امام حسین (ع) بهشتیان شیطان گناه گناه کبیره چگونگی خلاص شدن از دام شهوت نامحرم غیبت امام زمان (عج) چشم راه کاری برای درمان خود ارضایی گناه چشم ر.ک: المیزان ج14 عاشورا مجمع البحرین ج1 ص431 استمناء پاداش کار خیر ترک خود ارضایی امام علی علامه طباطبایی امام علی (ع) کربلا کیفیت نماز شب نماز ثواب داستان های شگفت خداوند